تبليغاتX
زندگی سگی

مورچه هه که احتمالا اسم مستعارش رومئو بوده،یک دل نه صد دل عاشق مورچه دیگری می شه
از اون عشقهای افلاطونی،از اون عشقهای فرهادی و مجنونی،از اون عشقهای بیا و ببین.
امابا دریغ و تاسف و اشک و زنجموره و مقداری موسیقی هندی متوجه می شود که محبوب عزیزش
از دور ژولیت و از نزدیک تفاله چای بوده است. 
نوشته شده توسط کارمند در ساعت 22:31 | لینک  | 

چند روز پیش یه لطیفه شنیدم که احساس می کنم مصداق شرایط سیاسی و اجتماعی ایرانه.

میگن یه کاریکاتوریست یه کون بدون سوراخ می کشه و این کارش باعث می شه قزوینی ها
به۳ اتهام تقاضای دستگیری و محاکمش رو بکنن.
۱ـ تشویش اذهان عمومی
۲ـ نشر اکاذیب
۳ـ توهین به مقدسات 

نوشته شده توسط کارمند در ساعت 15:46 | لینک  | 

من یه کارمندم و چون بخاطر رحلت امام به شدت ناراحت بودم،ترجیح دادم با چند تا از دوستانم
یکشنبه و دوشنبه گذشته رو برای عزاداری هرچه بهتر بریم شمال.از جاده چالوس حرکت کردیم.
به شمال که رسیدیم،دیدیم خیل عظیمی ادم از سرتاسر ایران اسلامی مثل ما فکر میکنن و با
ماشینهای اخرین مدل و تیپ و قیافه های انچنانی اومدن اونجا تا اونها هم بتونن از این هوای خوب و
فضای دلپذیر برای سوگواری هر چه بهتر استفاده کنن شمال تو این چند روز تعطیلی به طرز وحشتناکی
شلوغ بود.از خدا که پنهون نیست،از شما چه پنهون، مشروبات الکلی(خود شمالیها میگن وسیله)
به وفور وبه راحتی یافت میشد و جالب اینکه در هر سوپرمارکتی که میرفتی،قوطی ویسکی گلن گراند
بهت می داد.ظاهرا بار ایندفعه همش از یه نوع بوده.خلاصه چه دردسرتون بدم،من و دوستانم در تمام
طول سفر در حالیکه یکی یه شلوارک پامون بود ،روزی سه،چهار وعده ویسکی گلن گراند می خوردیم
و برای روح پر فتوح امام فاتحه می خوندیم اما نکته این سفر همون شلوارکیه که پای من بود.

راه برگشتنه از داخل شهر کلاردشت رد میشدیم که من چشمم به یه مغازه یخ در بهشتافتاد.از
بچه ها خواهش کردم نگه دارن تا من یخ در بهشت بخرم.تا می خواستم پیاده بشم ،محمود،دوستم
بهم تذکر داد،تو شلوارک پاته نرو،بذار یکی دیگه بره و من از خدا و از همه جا بی خبر گفتم نه بابا
اشکالی نداره چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه.خلاصه رفتم و وایسادم جلوی مغازه و سفارش چهار
تا لیوان یخ در بهشت دادم. منتظر بودم که ناگهان یه مرد سبیل کلفت هیکلی که معلوم بود اهل همونجاست اومد طرفم با صدای بلند شروع به فحش دادن به من کرد.من که هنوز متوجه قضیه نشده
بودم،برگشتم و هاج و واج نگاهش کردم.نفرت از چشمهای قرمزش می بارید.گفتم اقا مگه چی شده
اونم نامردی نکرد و یکی زد تو گوش من و گفت تو خجالت نمی کشی با شلوارک اومدی تو خیابون.
همه این اتفاقات ۳۰ ثانیه بیشتر طول نکشید.چند نفر از کاسبهای محل هم دور ما جمع شدن و شروع
به متلک گفتن به من کردن.یه پلیس هم اون نزدیکی بود که نه تنها دخالت نکرد بلکه گفت: خوب راست
می گن دیگه این چه قیافه ایه. خلاصه من که دیدم هوا خیلی پسه و اگه چند لحظه دیگه اونجا وایسم
کتک مفصلی می خورم،درحالیکه انواع و اقسام فحشهای خوار مادر رو میشنیدم محل رو ترک کردم
به ماشین برگشتم و برای دوستانم هم که ماشین رو چند متر جلوتر پارک کرده بودن و متوجه قضیه
نشده بودن،چیزی بازگو نکردم.اما تا پایان سفر همش به این فکر می کردم که کجا اشتباه کردم ؟

نوشته شده توسط کارمند در ساعت 21:50 | لینک  | 

دیروز تولد برادرم بهروز بود.اون سوئد زندگی می کنه.دلم براش تنگ شده
بهروز جان تولدت مبارک.
نوشته شده توسط کارمند در ساعت 19:53 | لینک  | 

تو هفته گذشته بیمار بودم و نتونستم چیزی بنویسم.اخه می دونین من یه کارمندم و دچار ورم معده
هستم.اصلا ورم معده جزء انفکاک ناپذیر زندگی یه کارمنده،اصلا یه کارمند خوب حتما باید ورم معده داشته باشه و هر چه این ورم معده حادتر باشه،کارمند موفق تر خواهد بود.

این ورم معده دو علت داره.
یکی سر و کله زدن با انواع و اقسام ارباب رجوع عجیب و غریبه که هر کدوم به حق یا ناحق چیزهایی
می خوان که غالبا هم توقعاتشون براورده نمی شه و چون براورده نمی شه از دید اونها،ما کارمندهای
بدی هستیم که باید بریم بمیریم.معمولا چند مورد دعوا و درگیری لفظی و فحش و داد بیداد چاشنی
هر روز ماست.
مورد دوم سر و کله زدن با همکارهایی با خلقیات جور واجور تو محیط کاره.فکرشو بکنین یه محیط
بسته و یه تعداد کارمند دیوانه که اتفاقا دیوانگی هر کدوم با دیگری فرق می کنه،یعنی هر کدوم یه
جور دیوانه اند.تازه قضیه پیچیده تر می شه وقتی همکار ادم،زن باشه.خدا به داد برسه.زنها موجوداتی
هستن که به هیچ وجه تحمل شنیدن کوچکترین انتقاد رو ندارن،انتقاد که سهله تحمل شنیدن نه رو
هم ندارن.کافیه بگین خانم جسارتا" بالای چشم شما ابرو دیده می شه،اونوقت سیل اشک که
سرازیر میشه و خلاصه کاری می کنه که از کرده خودت پشیمون بشی و به گه خوردن بیفتی.

یکی می گفت:بهترین همکار،همکار مرده ست بخصوص اگه زن باشه.
خلاصه اینم از زندگی سگی ما.

نوشته شده توسط کارمند در ساعت 21:8 | لینک  | 

من یه کارمندم اما فکر نکنید فقط رشوه میگیرم بلکه بعضی اوقات لازمه برای رضای خدا هم که شده
منم رشوهبدم.اخه می دونین سیستم پیشرفت شغلی توی اداره ما ارتباط تنگاتنگی با این پدیده
دوست داشتنی داره.به هر حال ما کارمندها باید توانایی های خودمونو به مدیرانمون نشون بدیم،
وگرنه اون بنده خداها چجوری میتونن بفهمن کی کارمند خوبیه و کی بد.

معمولا یه کارمند خوب ،شب عید(منظورم فقط عید نوروز نیست بلکه اعیاد مذهبی در طول سال هم
شاملش می شه)یه کارت پستال می خره،پشت کارتو با جملات تهوع اور پاچه خوارانه پر می کنه،
یک عدد سکه(حتما بانکی باشه)،چک پول یا پول نقد بسته به تقاضاش همراه کارت پستال داخل یه
پاکت می ذاره و به بهانه تبریک عید خدمت اقای مدیر میره.اقای مدیر هم که قطعا ادم شریفیه و اصلا
اینجور وصله ها بهش نمی چسبه،با کمال میل هدیه رو قبول می کنه،دست تفقدی بر سر کارمند
سخت کوشش می کشه،با خونسردی مثال زدنی لبخند می زنه و میگه بفرمائید سر کارتون.اونوقت
کارمند میگه ،پس اقا خیالم راحت باشه؟ و اقای مدیر میگن حتما لحاظ میشه.

و اینجوری میشه که ادمها نه بر اساس شایستگی و توانائی هاشون بلکه سنگینی پاکتشون،پست
می گیرن و روند پیشرفت شغلی رو با موفقیت پشت سر میذارن.اینم از زندگی سگی ما. 

نوشته شده توسط کارمند در ساعت 20:51 | لینک  |