تبليغاتX
زندگی سگی

گمونم مرده ام يا شايدم مرده بودم.جسدم در حالی که پشت به آسمون دارم تو

آب تلوتلومی خوره.هميشه دوست داشتم وقتی مست می کنم همين جوری توی استخر غوطه ور بشم.برای چند لحظه چند دقيقه يا چند ...

آب هر از گاهی پس گردنم رو نوازش می کنه.البته آب که چه عرض کنم،محتويات رودهُ بزرگ آدم ها به همراه تفالهُ چای و پوست تخم مرغ و يه کم روغن ترمز و خيلی چيزهای ديگه.تو گوش هام پراز لجن شده.نمی دونم چرا ياد سکانس آخر رضا موتوری می افتم.

نصف شب بود، نه حدودای ساعت دوازده و نيم يا يک.داشتم از روی پل رد می شدم.دلم عرق            می خواست، عرق سگی مادام.مادام بارساقيان آدم خوبيه.شوهرش سکته کرده ودهنش کج و خل شده ولی هنوز زنده است.من مرده ام ولی شوهر مادام بارساقيان هنوز زنده است .از بطری ای صدو پنجاه تومان ازش گرفتم تا حالا که ...هر چی بگه بهش می دم.

يادمه يک بار گفت:«مسلمان اين هفته هفتهُ دولته.عرق گرون تر می دم.»

از بالای نرده ها ی پل به پايينَ نگاه مي کنم.بوی تعفن رودخونه خشکه روحم رو جلا مي ده.صورتم      می خاره.چند هفته ای می شد ريشم رو نزده بودم.ديگه داشتم کلافه می شدم يعنی اصلا"کلافه بودم.

از بالای نرده ها پايين رونگاه می کنم.اگه کسی از اينجا پرت بشه پايين چی؟يعنی درد داره؟                 از يه نفر شنيده بودم که تا قبل از اينکه آدم برسه پايين و مثلا"سرش بخوره به يه تخته سنگ و ضربه مغزی کنه و يا گردنش بشکنه و خفه بشه يااينقدر زير آب بمونه که ريه هاش پر از لجن بشه وديگه نتونه نفس بکشه ،تو هوا سکته می کنه وقبل از رسيدن به پايين می ميره.                                         مرده ها يه مزيت بزرگ،  خيلی بزرگ نسبت به زنده ها دارن و اون اينه که ديگه نمی ميرن.

من کابوس زياد دارم. کابوس هايی که هميشه موقع بيداری ميان سراغم.توی هوشياری کامل حتی موقعی که مشغول کارم وذهنم کاملا" درگيره.ولی اون کابوس ها ميان .

 مثلا" يه نفر رو می بينم که با يه هفت تير به سرم شليک می کنه و من با جزييات متلاشی شدن سرم رو می بينم و اين که سرم سوراخ می شه و مغزم از اون طرف پخش می شه رو ديوار وبعد از سرم دود بلند می شه . اون آدم با تفنگش بارها و بارها از زوايای مختلف به من شليک کرده و مغزم رو متلاشی کرده ومن بوی مغز سرخ شده ی خودم رو حس می کنم.بوی ساندويج مغز مثل وقتی که شاگرد ساندويجی اون رو روی سينی فرش می ريزه و با کاردک خردش می کنه و مغز پف می کنه و شروع به جلز و ولز ميکنه.وقتی می خوابم کابوس ها هم می رن.اين کابوس ها مال وقت بيداری ان.

حالا روی پل وايستادم و دارم پايين رو نگاه می کنم.يارو دوباره می آد می ايسته پشت سرم.با همون  هفت تير هميشگی. اول سايه ش رو احساس می کنم.بعد بر می گردم نگاهش می کنم.صورتش معلوم نيست.بهم شليک می کنه .از روی نرده های پل پرت می شم پايين.خرده های مغزم زودتر از خودم      می رسه پايين و قاطی محتويات روده ی بزرگ آدم ها و تفاله ی چای و روغن ترمزو بقيه ی چيزها      می شه.فکر کنم اين بار ديگه واقعا" شليک کرده باشه.نه اين کابوس نبود .اون واقعا" شليک کرده بود.

نوشته شده توسط کارمند در ساعت 20:31 | لینک  |